X
تبلیغات
رایتل
عکس های خبری.شعرهای نظری
  
 درد دلها
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1384
حرفه مقدس عکاسی مطبوعاتی

مطلب زیر را قبلا روی سایت گذاشته بودم اما پایانش رو زیاد دوست نداشتم حالا باکمی تغییرات آن را دو باره منتشر می کنم

حرفه مقدس عکاسی مطبوعاتی

 1

در حالی که سرش را پایین انداخته و زیر چشمی به تو نگاه میکند  میپرسد:

  ــ میتونم بپرسم شغل شما چیه؟

تو هم که به کارَت حسابی  می نازی با غرور میگویی:

ــ عکاس خبری هستم.

ناگهان سرش را بالا می آورد در چشمهایت نگاه می کند و با تعجب میپرسد :

ــ عکاس خبری؟!

نگاهش مثل تیری است که به قلبت می نشیند ، دلت هُرّی میریزد ، اینبار تو سرت را پایین میاندازی ، خودت را جمع و جور میکنی و انگار که بخواهی چیزی را توجیه کنی می گویی:

ــ اِ ...  یعنی خبر نگار عکاس ... یعنی عکاس روز نامه ، یا... چطوری بگم هر وقت در هر جایی اتفاقی بیفته یا خبری بشه ما باید فوراً خودمون رو برسونیم اونجا و از آن اتفاق عکس بگیریم ، یکی از ویژگی های کارمون اینه که وقت و زمان مشخصی نداره .  کارمون خیلی مهم و حساسه . نه؟

ــ یعنی چی کار ما وقت و ساعت مشخصی نداره ؟

سرَت را با لا می آ وری ،  به سختی در چشمهایش نگاه می  کنی ، در حالی که  روسری اَش را مرتب میکند سرش را به سمت پنجره برمیگرداند و به حرفهایت گوش می دهد

ــ نه دیگه . ممکنه که اصلا ًاون اتفا ق  در یک شهر دوری رُخ بده و ما مجبور باشیم تا چند روز برای تهیه عکس  اونجا بمونیم.

در حالی که با اضطراب با گوشه های روسری اَش َور میرود می گوید:

ــ اینکه نمیشه . پس کِی به زندگیتون میرسید؟!

تازه می فهمی که خراب کردی ، با دست پاچگی  شروع  می کنی به توضیح دادن و با ید یک جوری قضیه رو ماست مالی کنی. بعد از کلی توضیحات، او که انگار راضی نشده با مِن مِن می گوید:

ــ ...  ببخشید که اینو می پرسم ... درآ مد تون چطوره ؟

جا می خوری، اصلاً انتضار نداشتی که همچین سوالی بپرسه نمی دانی چه به گویی

ــ ببخشید به من حق بدید که بدونم در آمدتون چقدره

ــ ... بله ، بله این حق شماست ... راستش درآمد ما هم مثل سایر کارمند هاست البته ، یخورده کمتر میدونید که الآن وضعیت روز نامه ها زیاد خوب نیست ، ولی...

 دختری که به سختی توانسته ای خوانواده اَت را راضی کنی به خواستگواری اَش بیایند با بی اعتنایی به تو ، از جایش بلند می شود و  می گوید:

ــ باید در این مورد با بابام صحبت کنم  ببینم اون چی میگه .

و از اتاق خارج می شود . با خود می گویی، نکنه به خاطر شغلم قبولم نکنه .

2

ــ دیگه نمیخواد زحمت بکشی ، مهمون ها رفتن.

ــ میگفتی نیم ساعت دیگه صبرکنند من خودم رو میرسوندم

ــ ساعت یازده و نیمه چقدر دیگه صبر کنند؟ اینها که مثل تو اَلاف نیستن

ــ چه کار کنم برنامه طول کشید .

ــ  همیشه همینه. نه مهمونی میتونیم بریم نه میتونیم کسی رو دعوت کنیم،  توهم با این کار کوفتیت .

همسرت گوشی را قطع کرده ، و تو مانده ای با یک دنیا شرمندگی از او و فامیل که بخاطردیدن فرزندت آمده بودند و احتمالا هر کدام با خود کادویی هم آورده اند . تازه هنگام زایمان همسرت هم کلی از آنها قرض گرفته ای . پس حسابی برات بَد شده . 

از آن همه تاکسی و مسافرکِش که تا ساعاتی پیش همه خیابان ها را اشغال کرده بودند خبری نیست و تو میدانی که تا یک ساعت دیگر هم به خانه نمی رسی.هر چند لحظه یک موتورسوار یا یک خودرو با چند سرنشین از کنارَت می گذرند و تو کیف دوربینت، که از دور داد میزند کیف دوربین است، را سفت چسبیده ای حواست باید به کارتن خواب هاهم باشد ، نکند سر دوربینت بلایی بیاید.گاز اشک آوری را که نیروی انتظامی قولش را داده ، با اینکه پولش را خیلی وقت است که به  ...  پرداخت کرده ای هنوز به دستت نرسیده تازه اگر هم الآن همراهت بود جز درد سر حمل چیز دیگری نداشت. هرطور شده باید بروی ، کیف دوربین چند عکاس به همین صورت قاپیده شده  و تو  هم می تر سی چون اینجا هیچ چیز و هیچ کس به کمکت نمی آید، فقط باید زودتر برَوی ، در بست گرفتن ریسک است ، باید یک آژانس پیدا کنی حتی اگر نتوانی پولش را از اداره بگیری.

 3

از عکاسی سیاسی خسته شده ای، دوست داری شاخه های دیگر عکاسی را هم تجربه کنی ، عکاسی ورزشی هم که ابزار خودش رامیخواهد و تو توان تهیه اش را نداری تازه کنار میدان های ورزشی هم جای اَمنی نیست همه اَش باید مواظب ترقه ها و اشیائی که تماشاگران پرتاب میکنند باشی و تازه اگر شانس بیاوری و زیر مشت و لَگد سرباز نیروی انتظامی بَدَن و لوازمَت خرد و خمیر نشود باید خیلی زود عکس ها را به روز نامه برسانی پول آژانس را هم از جیب مبارک باید بپردازی و خلاصه هزار و یک جور درد سر دیگر که مجبوری فعلا ً قیدش را بزنی، پس فعلا ًتصمیم می گیری مدتی روی سوژه های اجتماعی کار کنی، بعد از راضی کردن دبیر سرویستو یک مدت دنبال سوژه گشتن ، پسرَکی که صورتش سوخته ، سمتِ چپ بدنش لمس است و در پیاده رو با نواختن آکاردئون گدایی می کند را زیر نظر می گیری ، دلت برایش سوخته ، میخواهی با تهیه گزارش از او و زندگی اَش کاری برایش بکنی، البته از شرکت دادن عکس ها در مسابقات عکاسی و نمایشگاها هم بَدَت نمی آید . پشت دیواری مخفی می شوی تا متوجه تو نشود و عکس هایت طبیعی باشند ، در یک فرصت مناسب چند عکس از او میگیری ، با شنیدن صدای شاتر دوربین، بلافاصله متوجه تو میشود نا گهان تمام بدنش سالم شده و به طرفت حمله ور می شود. دیر بجنبی دوربینت را از دستت میقاپد ، سریع دوربین گران قیمت روزنامه را پشتت مخفی میکنی  تا از دسترسش در اَمان باشد، با عصبانیت سرت داد می زند:

ــ یالا فیلمش رو در بیار، یالا… بَره چی عکس میگیری ؟

می خواهی او را آرام کنی اما هر چه برای کارَت دلیل و بُرهان می آوری او اصلا ً گوشش بدهکار نیست و همچنان داد و هوار میکند و می خواهد دور بین را از دستت بگیرد و به قول خودش فیلم را از  داخلش در بیاورد گدا های سمت دیگر چهار راه هم برای حمایت از همکارشان هجوم می آورند و داد و هوار راه می اندازند، عابرین و خودرو ها می ایستند و تماشا می کنند و تو همچنان با آنها (سوژه هایت ) کَلَنجار میروی خلاصه پلیس سر  چهار راه به دادَت می رسد و آنها را از تو دور می کند ، یکی دو عابر  میخواهند وساطت کنند اما او کوتاه نمی آید، خلاصه تو  مجبور  می شوی کوتاه بیایی

ــ این دوربین ِدیجیتال ِ الان عکست رو پاک میکنم

اما او معنی دیجیتال را نمی فهمد و فکر میکند میخواهی سرش کلاه بگذاری ، حرفت را قبول نمیکند. از لا بلای جمع یکی می گوید :

_ از ما اَلاف تر هم پیداشد

 دیگری می گوید :

ــ از زور بیکاری اومدی از اینها عکس می گیری؟

دیگر نمیدانند که این مثلا ًشغل تو اَست و توی بیچاره عاشق شغلَت  هستی . همین فرصت ِ کاری را هم با بد بختی برای خودت جور کرده ای .

خلاصه مغازه دار ها ی اطراف نیز به کمکت می آیند و غائله می خوابد و تو دست از پا دراز تر داری به روز نامه بر میگردی در این فکر هستی که جواب دبیر سرویست که همیشه می گوید "عکاس باید سِمـِج و جسور باشد" را چه بدهی که چشمت به پیر مرد نا بینایی می افتد که بساط مختصری در پیاده رو پهن کرده ، برای اینکه لااقل  دست خالی بر نگردی تصمیم می گیری چند عکس از او بگیری، اینبار خیلی مؤدبانه به پیرمرد سلام می کنی و می گویی :

_ سلام پدر جان می خواهم چند تا عکس از شما بگیرم اجازه میدین ؟

اَخم هایش در هم می رَود و با ناراحتی می گویید

_ بُرو گورتو  گم کُن ، از چی میخوای عکس بگیری ؟ خاک بر سرت، بد بخت ِ بی کار  گـُمشو  برو به زندگیت برس ...

و خلاصه حسابی تو را جلوی مردم نصیحت  می کند و چون تحمل کلمات محبت آمیز او و نگاه های تحقیر آمیز مردم را نداری خیلی زود آنجا را تَرک می کنی . دبیر سرویس هر چه میخواهد بگوید.

4

چند روز مانده به نیمه شعبان، خیابان های شهر به طَرز زیبایی آذین بندی شده اند و تو که به قول خودت عکاس هستی، ذوق هنری اَت گل می کند و هوس میکنی از چراغانی ها و آذین بندی ها عکاسی کنی. کارَت را از میدانی شروع می کنی که در گوشه آن میدان مسجدی است تا از نمای زیبای مسجد هم در کادرهایت استفاده کنی ، وسط میدان سه پایه را می کاری و دوربین آنالوگ اَت را رویش سوار می کنی پشت دوربین مشغول کادر بندی و سایر تنظیمات می شوی ، لحظاتی بعد صدای بوغ اتومبیل ها باعث می شود سرت را بلند کنی تا ببینی چه خبر شده ، چند اتومبیل سرعتشان را کم کرده اند تا ببینند داری چه کار می کنی و همین موجب ترافیک شده و سایر راننده ها را عصبانی کرده ، راننده پراید سفید رنگ که از همه به تو نزدیک تراست با لبخند معنی داری می پرسد :

ــ آقا، در شهره ؟

 به او لبخند میزنی تا برود ، دوباره مشغول کار می شوی ، هنوز چند فریمی بیشتر نگرفته ای که صدای یک جوان از داخل یک خودروی مدل بالا که صدای ضبطش هم زیاد است حواست را پرت میکند

ــ یارو ُ...  ازما هم بگیر...

بعد همراه دوستانش که در خودرو نشسته اند میزنند زیر خنده .سرگرم کارَت هستی و متلک ها هم همچنان به سویت می بارند، انگار مردم می خواهند موقع  کار حوصله اَت سر نرود.

از این زاویه که عکاسی کردی ، ساک، دوربین و سه پایه اَت را بر میداری تا به سمت دیگر میدان بروی. وقتی برمی گردی ناگهان چند مرد را می بینی که دورَت جمع شده اند و طوری به تو نگاه می کنند که انگار به شام شبشان نگاه می کنند ، یک لحظه احساس می کنی در جزیره آدم خور ها گیر افتاده ای، بعد از چند ثانیه که به هم خیره می شوید از  سر و وضعشان می فهمی آنها کار گر هایی هستند که شبها وسط میدان می خوابند . آب دهانت را که از تـَرس در گلویت گیر کرده بود غورت می دهی و آرام از بینـشان رَد می شوی و به سمت دیگر میدان می روی ، تا شروع به کار کنی ، بازمتلک ها و مسخره کردن ها شروع می شود و تو باید در کنار عکاسی ات همه آنها راتحمل کنی و نگذاری روی اعصابت تاثیر بگذارد.کادر زیبایی بسته ای و می خواهی آن را با فشردن شاتر در تاریخ هنر عکاسی  ثبت کنی که دو جوان داخل کادرَت می آیند منتظر می شوی تا آنها از کادر خارج شوند اما آنها مستقیم دارند به طرف تو می آیند ، از دور  و با صدای بلند طوری که همه بشنوند می گویند :

ــ آ قا چکار می کنی ؟

 سرت را بالا می آوری بعد از وَراَنداز کردنشان می گویی:

ــ ... دارم از چراغانی ها عکس میگیرم

ــ مجوز این کار رو دارید ؟

ــ ببخشید شما ؟

ــ اونش به تو ربطی نداره

و بعد کارتِ شناسا یی اَت را می خواهند و خلاصه بدون هیچ دلیل منطقی ای جلوی کارَت را میگیرند  و تو را به مسجد میبرند تا به کسانی که اصلا ً نمی دانی کی هستند و این کار تو چه ربطی به آنها دارد ، جواب پس بدهی، باز هم اگر عصبانی بشوی به ضررت خواهد بود و کارَت بیخ  پیدا خواهد کرد ،  اینجاست که متوجه می شوی  یک عکاس بجای سماجت و  جسارت باید حوصله و صبر اَیوُب داشته  باشد ، همچنین  هنر زبان بازی را هم بداند تا بتواند اول خود و بعد لوازم و فیلم داخل دوربینش را نجات بدهد. بالا خره بعد ازچند ساعتی مُعطلی و جواب پس دادن به افراد مختلف و تحمل  تهمت های بی شمار ، باز هم دست خالی باز می گردی .در راه این فکر ذهنت را مشغول کرده که جاسوس یعنی چه ؟!

 5

باتومش را جلویت گرفته تا اَزَش حساب ببری ، نمیگذارد جلو تر بروی  ولی تو  یِ جسور و سمج  کارَت ایجاب میکند که در قلب معرکه باشی. چند عکاس که سماجتشان از تو بیشتر بوده ، خودشان را به وسط معرکه رسانده اند و با دوربینهای دیجیتالشان دارند مثل مسلسل عکس می گیرند، از آنهمه عکس بالاخره یکی اش درست از آب در می آید دیگر ... بگذریم، دانشجویان از شعار دادن خسته شده اند و می خواهند به طرف سفارت انگلیس هجوم ببرند ولی پلیس اجازه نزدیک شدن به دیوار سفارت را نمی دهد در این هنگام درگیری مختصری بین پلیس و دانشجویان روی میدهد ، سربازی که جلویت را گرفته بود حواسش پرت میشود ، تو هم از فرصت استفاده میکنی و خودت را به در گیری می رسانی مشغول عکاسی هستی که چند مشت و لگد به تو نیز اصابت میکند، نباید اهمیت بدهی فقط  باید کارت را ادامه دهی، دانشجویان متفرق می شوند و تو همراه چند عکاس سمج ِ دیگر می مانید آن وسط . پلیس اینبار به سمت شما هجوم می آورد تا شما را متفرق کند می خواهی فرار کنی اما ...

یک ماه از آن ماجرا گذشته و تو دوربینت را از تعمیر گاه تحویل گرفته ای جای باتومی هم که نوش جان کرده بودی خوب شده فقط درد خفیفی در ناحیه کتف احساس می کنی .مسئول حساب داری روزنامه که معنی سماجت و جسارت را نمی فهمد ، تنها لطفی که کرده این بوده که پول تعمیر دوربین را برایت قسط بندی کرده .

6

-  روزنامه زیان ده است و ما مجبور به تعدیل نیرو هستیم

-  یعنی شما هیچ  عکسی نمی خواهید ؟

- اینتر نت هست ، هر عکسی هم  بخواهیم خبر گزاریها دارن

- پس زن و بچه ام چی بخورن ؟

- برو سراغ یک شغل دیگه

  ... و تو باید هر طور که شده این موضوع را از همسرت مخفی نگه داری، می خواهی دست به کار شوی و با روز نامه ها و یا خبر گزاری ها برای کار رایزنی کنی اما ...

باور کردنش سخت است . بلا فاصله بعد از شنیدن خبر موتوری کرایه می کنی تا خودت را هر چه سریعتر به محل حادثه برسانی اینبار نه برای اینکه زودتر عکس بگیری بلکه بیشتر برای اینکه زودتر از نگرانی در بیایی 60خبرنگار و عکاس در هواپیمایی که سقوط کرده ، بوده اند ، خدا کند خبر دروغ باشد .به محل حادثه میرسی جمعیت را کنار می زنی و جلو میروی چند تن از دوستان عکاسَت را می بینی که سعی دارند با سماجَت از درب بزرگ آهنی که پشت آن تعداد بسیار زیادی نیروهای انتظامی و لباس شخصی قرار دارند و نمی گذارند کسی داخل شهرک شود، عبور کنند بعضی از آنها را می بینی که با مأمورین گلاویز شده اند، این منظره جدیدی نیست که از دیدن آن حیرت کرده ای بلکه  چشمان اشک بار دوستان همکارَت تو را وحشت زده کرده ، میدانی که گریه آنها بخاطر ضربات مشت و لگدی که می خورند نیست ، نه، عکاسان دیگر کُتَک خوردن جزئی از کارشان شده . حتی جرأت نمی کنی از آنها علت گریه شان را بپرسی . برای اینکه از شر افکار پریشان خلاص شوی تو هم وارد معرکه می شوی ، هر طور که شده از آن در عبور می کنی و خودت  را به داخل شهرک می کشانی، عکاس روز نامه ... را می بینی که چند لباس شخصی او را کشان کشان می آورند و او در حالی که اشک تمام  صورتش را خیس کرده فریاد می زند: 

_ ... همکارامون سوختن ... کاظم سوخت   

چند عکاس دیگر هم  در سمت دیگری زار میزنند

_ علیرضا رفت ... میر افظلی رفت

_ کر بلایی احمد  ...  قریب

 تصویر تک تک آنها از جلوی چشمانت عبور می کند ، اصلا ًحال خودت را نمی فهمی دوربینت را توی کاپشنت مخفی می کنی و به سمت ساختمانی که در حال سوختن است می دوی به محل سقوط هواپیما می رسی تا می خواهی عکس بگیری چند سرباز و لباس شخصی به طرفت هجوم می آورند دوربینت را می گیرند و تو را به اتاقک نگهبانی می کشانند چند عکاس دیگر را  هم آورده اند آنجا تا می خواهید اعتراض کنید چند نفری به سرتان می ریزند و تا  می خورید می زنند تان و چند دوربین را هم  می شکنند .

رادیوی تا کسی روشن است و تو در راه خانه ، در حالی که به سیاهی آسمان شب خیره شده ای ، با بدنی خرد و دلی آکنده از درد ،خاطراتت با عکاسانی که اکنون در شهید شدنشان هم تر دید است را در ذهن مرور می کنی . گوینده رادیو  با لحنی اندوهناک پیام تسلیت مقامات مختلف را به مناسبت کشته شدن خبرنگاران و عکاسان می خواند . در لا بلای پیامها مرتب گفته می شود :  شهدای عرصه اطلاع رسانی ...، شغل شریـف خبر نگاری ، عکاسان متعهد و سخت کوش مطبوعات ، چشمان پاک و همیشه بیدار جامعه  ،حرفه مقدس عکاسی مطبوعاتی ،

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 15787


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها